تبليغاتX
بزرگوار
 
بزرگوار
 
 
 

 يا ممتحنة امتحنك اللَّه الذى خلقك قبل ان يخلقك، فوجدك لما امتحنك صابرة

پ.ن.۱: سجاده هم به وحدت این راز پی نبرد

           جز بر خودت نبود سجودی که داشتی

پ.ن.۲: هنوز هم در جستجوی میزبانی هستم که ما رو به مهمونی مدینه دعوت کرد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 15:59  توسط م.ج.  | 
ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد

ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که با هر نگاه تو

صدبار بنا گشت و دگر باره فرو ریخت

پ.ن.: دل بسي خون بكف آورد ولي ديده بريخت...

پا نوشت: فرزاد هم خواندنی تر شده و حسین نوروزی شنیدنی تر

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 16:7  توسط م.ج.  | 

گاهي شب ها سنگين مي شوند! دی شب با مرتضی رفتیم دربند تا ریه ها رو از دود تهرون خالی کنیم و با هوای تازه پر. نمی دونم چی شد، بد مستي از كجا شروع شد که هوای دربند رو آلوده کردیم، ريه هاي خودمون رو هم. شامي هم چاشني قصه و گپي مشروحَن مختصر.

بعد از اون بالا تا تجريش قدم زنون، به واگويه ي ذهنيات صرف شد. از بی دردی سخن به میانه رفت که نوعی سوء ‌تفاهم است برای برخی ‌که دردمند بودن را توفیقِ فراگیری حاصل نشد. دیگر این که درد اصل زندگی است و دردمند بودن یک فن خطیر. 

دير وقت بود. يكِ بعد از نيمه شب بود. ولي تعهد ما، اجازه ی آرام اِش نداد! يك سره اومديم دانش گاه و ديوارها رو مزين كرديم به «كلمه». چاي اي هم نبود كه گرماي اون به روح سرد ما ...

بي خيال! 

پ.ن.: فقط نفهميدم بد مستي از كجاش شروع شد؟! 

پا نوشت: موسیقی وبلاگ حسین نوروزی چند ساعتیه که خیلی شنیدنی شده!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 3:14  توسط م.ج.  | 
...

پ.ن.: و خدایی که در این نزدیکی است...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 16:30  توسط م.ج.  | 

ما شاء الله لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم

خدا رحمت کند شهيد آويني رو، خيلي زيبا ست آنچه از زبانش يا قلمش جاري مي شود. «... اما دل به تقدير بسپار...»

پ.ن.: ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 15:22  توسط م.ج.  | 

ساعت دو بامدادِ. همه جا ساكت و آرومِ حتی جلوي سلف دانشگاه كه ظهرها شلوغي غوغا مي كنه.

سکوت بر لب و فریاد در دل، تنهایی و شلوغي در ذهن، یه ليوان چايي تازه دم و لب سوز. مي رم جلوي دانشكده م.شيمي و نفت.

م.شيمي

واقعاً اين فضاي سبز، فقط تو شبِ كه نمود داره. فضايي گسترده، مخصوصاً رو به آسمونش. احتمالاً ديزاينر اين رو واسه شب گردهاي دانشگاه طراحي كرده، گرچه اندك اند و ... . روي نيمكت سنگي لم مي دم. يه قلپ چايي مي خورم. محلي بهش نمي ذارم. مدام مياد جلوي چشام، رو مي گردونم. هر طرفي مي گردم، مياد. گوشي رو بر مي دارم. زنگ مي زنم به اونيكه تو قطاره. همون قطاري كه مي ره مشهد الرضا. قطاري كه من هم بايد مسافرش مي بودم ولي يار به حالم نظر نكرد. سكوت مي كنم. مي گه مي دونم چي مي خواي نيازي به گفتن نيست. رسيدم حرم زنگ مي زنم. خودت از پشت گوشي بگو. آهي مي كشم و خدا حافظ!

هنوز اينجاست! خجالت نمي كشه. بهش مي گم بنال. مي گه گفتن نناله! باد خنكي وزيد. لبخندي زدم. گفت: «گفتا خنک نسیمی کز کوی ... ». چشم غره ای رفتم، گفتم ننال!

طفلکی شکست، دلمو مي گم. پر زد به بهشت هبوط كرده، به يه جايي كه قدري آروم شد، به ركن يماني.

                                          ركن يماني، يه كمي تاره! آخه تو اون شلوغي بهتر از اين نمي شه

روي نيمكت سنگي دراز كشيدم. آسمون نگاه كردم.  نور سفيد محوطه تو زمينه سياهي شب، من رو ياد شب هاي اونجا انداخت. عجب سكينه اي و آرامشي. يادت هست رضا؟ اي كاش مي شد يه ماهي رفت اونجا. خيلي دلم اونجا رو مي خواد.

خود خدا

يه ساعتي غرقِ در خود و ليوان چايي سردي كه گرمايش را به او داد گرچه من شكستمش. بهش گفتم غصه نخور تو هم خوب مي شي. ولي حرفي نزد. بغض كرده بود. تنها بود، تنهاش گذاشتم. سپردمش به خود خدا! 

پ.ن.:  صفای نیمه‌شبان عالمی دگر دارد
          سکوت مطلق شب رازها به بر دارد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 2:23  توسط م.ج.  | 

وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِيْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ

كُلَّمَا رُزِقُوْا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قَالُوا هَذَا الَّذِيْ رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ وَأُتُوا بِهِ مُتَشَابِهاً

وَلَهُمْ فِيهَا أَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَهُمْ فِيهَا خَالِدُونَ

جلسه هفتگي قرآن

شنبه ها ساعت ۱۸:۳۰ دفتر هيئت الزهرا صحن مسجد دانشگاه شريف

 

مسجد دانشگاه شريف

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 12:35  توسط م.ج.  | 
 
  بالا