|
بزرگوار
|
||
اول: خواهرزادهاَم نامه نوشتاِه كه دايي كادوي تولد رو حضوري ميدهند نه اينكه پست كنند، بيمعرفت!
دوم: بيش از آنكه ذهناَم درگير باشد، آشفته هستاَم و كارهايم سر و ساماني ندارند. ماه رجب به نيماِه رسيد و درجا زدهاَم! هر سال بدتر از پارسال و اين يعني فاجعه!
سوم: رفتن عباس به عمره بدجور دلاَم را هوايي كرده، بدجور! دلاَم تنگ شده است براي همه چيز آنجا. اين بين جاي خاليِ يك نفر را شديدن احساس ميكنم، شديدن!، همآني كه متعادل كنندهي امور بود ولي الان نيست، چهقدر بد!
چهارم: آن زماني كه به صورت تخصصيتر روي سيستمهاي كنترلي كار ميكردم، در پرسنال كامينيوكيشن با حضرت استاد بر سر فلسفهي آناليز حساسيت ساعتها بحث شد چنان كه تا عمق درك شد. كنون كه خود را ورق ميزنم بزرگترين نقطه ضعفاَم را عدم آناليز حساسيت در چيدمان زندگياَم ميبينم. اين هم چهقدر بد!
پنجم: اگر دانشجو هستي و ميخواهي با استادي كار كني، بهتر است دست به پيچ استاد خوب باشد. استاد تماس گرفت و از نمرههاي پايانترم پرسيد. عرض كردم انشاءالله تا هفتهي آتي آماده ميشود. حضرت استاد چون خود اينكاره بود، لذا سه هفتهاي هست كه تماسي نگرفتهاند.
ششم: اگر دانشجويي بايد اعتماد استاد را به طور كامل جلب كني. مخصوصن اگر استاد با ديسيپلين باشد. شش ماه پيش موضوع پروژه را با استاد فاينالايز كردم. با توجه به سابقهي دو سال كار با حضرتش ايشان كوچكترين سوالي از من نميكنند! در حاليكه در جمعي اذعان داشتهاند كه فلان پروژه در مراحل پاياني! است و من نيز اندر خم يك كوچه!
هفتم: بيخانماني اذيتاِمان ميكند،خاطر همايونياِمان را جريح كرده است. در حدي كه دلستر يك ليتريِ ليمويي هم مداوا نميكند اين درد را!
هشتم: فيش خود را صيد ميكنيم قربتن الي الله!
نهم: اگرچه لنگه كفش در بيابان غنيمت است ولي هيچ وقت براي كار عددي ارزش قائل نبودهام. مثل دكتر جلالي نائيني. در يك قدمي نتيجه محتاج كار عددي شدهاَم. من تسليماَم!
دهم: از چهار چيز مگذر گر عاقلي و زيرك اَمن و شراب بيغش معشوق و جاي خالي
بچه كه بودم، موقع درس خواندن مادرم فرمايش ميكرد جاي خالي رو با كلمات مناسب پر كن. نميدانم چرا الان نظرشان عوض شده است!؟
دلستر يك ليتري، اون هم ليمويي!
قلب التحريريه: فكر برفبازي امشب داره ديووناَم ميكنه!
یکم: ساعت ۱۰ زنگ زد. از دانشجوها بود. گفت: استاد ۱۰:۳۰ با شما قرار داشتم ۹:۳۰ آمدم، نبوديد!
دوم: دلستر يك ليتري اون هم ليمويي از خيلي چيزها واجبتر است! مخصوصن كه موقع مصرف دوستان را ياد «جونو» مياندازد. شكر كه من پسراَم!
سوم: درد زود هنگام فارغ التحصيلي، زود فروكش كرد. گرچه سراب ناشي از غضب حضرت استاد نيز شيرين مينمود!
چهارم: من كه متمم هستاَم، ۲۶ روز از هر دوره يك ماهِ، حرجي نيست!
پنجم: متاسفانه هيچ وقت قيمت بازار دستاَم نبوده! براي همين شرمندهي دوستاناَم.
ششم: فرزاد! من رو تنها گذاشتي رفتي خیالی نيست! با جگر گوشهي مردم، همآني كه تو نيست، چه ميخواهي بكني؟
هفتم: آمد به هَزاران، هِزاران دل خسته ...
هشتم:مسئول اتاق پايين جدا، مسئول اتاق بالا جدا و ديگر هيچ! (البته قرار اِه از اون دنيا هدايت كنند!)
نهم: خدا رحمت كند اين اموات را، رطباِشون خوردن دارد!
دهم: در هواي چمن اي مرغ گرفتار منال شب دراز است، دمي در قفس و دام بخسب!
يازدهم: نميدانم چيست! ولي فكر كنم تن توست كه در من تمام ميشود.
دوازدهم: بيوتن را نخواندهاَم. نميخوانماَش هم.
سيزدهم: سه هفتهاي است سازمان فضايي به نمايندگي از دولت ايران رياست دورهاي كميته حقوق فضاي سازمان ملل را بر عهده! گرفته است. گريهاَم گرفته است! اينجا كجاست؟
چهاردهم: فتح خون را چندين بار خواندهاَم براي اينكه تكراري نشود، روايت محرم را ميخوانم. الان هم صفحهي ۲۳ هستاَم.
پانزدهم: فيلم Gone with the Wind را توصيه ميكنم. به ۳ ساعت و سي دقيقه بودناَش ميارزد. سير قهقرايي را لمس ميكني!
شانزدهم: قسمت این است. قسمت را، تقدير را دستكاري نميكنم. راه میروم و جاده را به انتها ميرسانم. ... من هم يه روز ... غصه نخور ياكريم!
بعد التحريريه:
چرخی میزنی و دور برت را نگاه میکنی. صحن مسجد دانشگاه و خوشحال از اینکه به درون راهاَت دادهاند گرچه در برون کاری نکرده بودی. سنت را شکسته بودند، خدا به تو ده قدم نزدیک شده بود. شاید که … واما تو، دریغ از یک قدم که برداری. سرخوش از حالی که داشتی. لحظهها با رفتناِشان به تو تلنگر میزدند و تو غافل بودی! عهد بستی اما به رسم زمانه فقط بر زبان راندی و نه بر قلب خود حک کردی. أسئله التوبه گفتی ولی توبه نکردی. باز ربوبيت خداوندیاَش سنت را شکسته است. اما تو چه میکنی؟ آیا باز خاسر از این در برون میروی یا که ...
اعتكاف در پيش است و ما نيز زير اعلم هیئت آمادهي خدمتگذاري. شاید هدایت شوم.
شبي دست برآريد و دعايي بكنيد...
پ.ن.: چند سالیه که سر و کله زدن با خانم های مسن سر اعتکاف خبر رسیدن ماه رجب رو میده. چقدر بد!
دم آخدا هم جوش که بین بینهایت حالت ممکن، نادرترین حالت رو برای من در نظر گرفت.
شکوه ای نیست، این نیز بگذرد.
پ.ن.: این جور مواقع مرتضا یه حرف می زنه که باید با طلا نوشت.

بعد التصویر: لحظه ای آسمان! تو بنگر ...
|
|