تبليغاتX
بزرگوار
 
بزرگوار
 
 
 

سال ۷۹ بود. پوستر سر در سینما مثل همیشه  نبود. بالای گیشه‌ي فروش هم نوشته بود: «از فروش بلیط به افراد زیر ۱۸ سال معذوریم». كار برادران داوودن‍ژاد بود. فيلم را مي‌گويم. گرچه «مصائب شيرين» داوودنژادها براي تينيجرها ممنوع بود. ولي مصائب شيرين من ۱۰۰+ هستند.

فيلم را كه ديدم نفهميدم به چه علتي محدوديت داشت! به نظرم توهم زده بودند. شايد من هم ۱۰۰+ را توهم مي‌زنم، شايد.

پي: روزهايي كه مي‌گذرند، خوب نيستند. شده‌ام آينه دق. مرتضي مي‌گويد هر موقع مي‌بينم‌اِت ياد قرض‌هاي نداشته‌ام مي‌افتم. محسن هم هر از گاهي با زنگ و پيامك مي‌پرسد حال‌اِت كه خوبه؟ و چاره‌اي جز سكوت نيست. در اين روزهايي كه مي‌گذرند، همه‌اش دلم مي‌گيرد. همه رفته‌اند. فقط تو مانده‌اي. هم‌این حضور مجازی‌اَت ممد حيات است ... 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 14:45  توسط م.ج.  | 

یکم: هفته‌ي پيش كه آمده بود اين‌جا، نمي‌دانست كه آخرين شماره‌ي هم‌شهري جوان را دارد هديه مي‌دهد. بعضی چیزها حکم بچه‌ي آدمي را به خود مي‌گيرند. قطعن براي او هم‌اين‌طور بود.

لابد آن‌چه را كه ما در آينه نمي‌توانيم ببينيم، نماينده‌گان حضرت حجت(عجج) در خشت خام مي‌بينند! البته كه ما به جز ظاهر نمي‌بينيم و براي تخته‌كردن درب نشريه هم‌اين بس كه بر خلاف موازين شرعي و اسلامي اذهان، خاصه اذهان جوانان، اين سربازان حضرت صاحب الامر(عجج) را منحرف! كرده‌اند. مزيد بر علت هم كه در پس پرده بماند به‌تر. نيازي نيست همه‌گان بدانند شايد، ممكن است، احتمالن اين نشريه منسوب به شهرداري و علي‌القاعده شهردار تهران فردا روزي با حمايت از مخالف نائب بر حق، براي روي كار ماندن صاحبان حقيقي حكومت مشكل ايجاد كند.

نمي‌دانم «منتظر اطلاعيه‌هاي بعدي» باشگاه خواننده‌گان هم‌شهري جوان بمانم يا نه؟

دوم: در شهر از اين قبيل زياد است: خيابان شريعتی، رستوران سندباد كه مي‌خواهي وارد شوي، سردرش با رنگ زرد در پس‌زمينه‌ي مشكي بزرگ نوشته است: «از ورود خانم‌هاي بدحجاب معذوريم».

پشت ميز كه مي‌شيني همه چيز مي‌بيني الا حجاب! شايد تابلو را آن‌طرف در بايد مي‌زدند و كارگران سوتي داده‌اند، شايد! شايد هم من اشتباه مي‌كنم و مبناي اينجا قانون حجاب انگليس است كه آن هم به قول مرتضي سه كف دست پارچه كافي است.

مهم اين نيست كه حجاب آن افراد چگونه بود. مهم اين است كه هزينه را داده‌اي ولي عايدي نداشته‌اي. از اين دست ايده‌ها! در برنامه‌هاي فرهنگي دولت زياد است. سرمايه‌گذاري با بيش‌ترين زيان. شايد بتوان گفت اصل اقتصاد آنتي‌ليبرال. اميدوارم مبناي طرح تحول اقتصادي دولت كريمه! نباشد.

سوم: به‌به! بگو ماشاالله! سربازان امام زمان(عجج) هم كه به باشگاه صاحبان تكنولوژي لانچ پيوستند.

نشستن سردار نجار در كنار احمدي‌نژاد و ايستادن دكتر سليماني در برنامه‌ي پرتاب لانچر سفير اميد معناي خيلي زيادي دارد. مخصوصن اگر بدانيد دكتر سليماني ترجيح! داد معاون خود و رئيس سازمان فضايي را به جاي مجموعه‌ي خود يا دانشگاه‌ها از ميان وزارت دفاع انتخاب كند.

حرصم در مي‌آيد وقتي مي‌بينم، به اصطلاح موثرين صنعت فضايي اين‌قدر فهيم هستند و بر بازي مسلط.

پی: خیلی تابلواِ که ناخوشم، نه؟ تو چی فکر می کنی؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 14:56  توسط م.ج.  | 

يا قائم آل محمد

محسن ‍ژاله

حاج آقا

!

دكور

اميرعلي و من

به قولي بروبچس

پ.ن.: انشاالله مقبول باشد + ممنون از همه + دكور در خارج از زمان رديف شد مرسي از ص.ف. و س.م.ح.غ. و م.ر. و ع.ر. + عباس حق داري + هزار حرف نگفته که نگفته به + تو و من

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 6:36  توسط م.ج.  | 
 

 

فرمودند که دست بردار. من هم پست را به کل برداشتم.

 

  

 |+| نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 2:24  توسط م.ج.  | 

یکم: امام صادق (ع) فرمودند: «قرار بود بنی‌اسرائیل چهارصد سال محروم از حیات معنوی باشند. آن‌ها پس از دویست و سی سال، وقتي طولاني شدن نبود پيامبر را احساس كردند، چهل روز با ناله و گريه از درگاه خداوند طلب فرج كردند. لذا خداوند صد و هفتاد سال مانده از عذاب را عفو كرد ... اگر شما هم اين‌گونه رفتار كنيد، خداوند فرج ما را مي‌رساند.»

دوم: سال پیش هم‌چون شبی را روبه‌روی درب خانه‌ی خدا به صبح رساندیم. آقا رضا خاطرتان که هست؟ شب میلاد آقا کنار کعبه بودن و به رکن یمانی زل زدن صفایی دارد وصف‌ناپذیر. جایت خالی بود ولی من برای تو هم دعا کردم.

ركن يماني

 |+| نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 21:42  توسط م.ج.  | 

در عصر یکی از روزهای بهاری در خدمت بزرگواری بودم. گرچه موضوع چیز دیگری بود، ولی به حق که از مصاحبت با ایشان استفاده کردم.

اخلاق مداری نکو و پسندیده است.

ما باید اخلاق مدار باشیم.

ما اخلاق مدار نیستیم.

چند ماهی می‌گذرد. به چراهای زیادی می‌رسم. و گاهی هم به اینکه خطا و اشتباهات زیادی کرده‌ام، کرده‌ایم. گذر زمان و روزمرگی ایستا بودن اهمیت اخلاق را به هم زده است. به گواه آن‌ها که قبل را دیده‌اند و حال را می‌بینند، عوض شده‌ایم، تغییر کرده‌ایم، نه رو به کمال که سیر قهقرایی را به رقابت نشسته‌ایم.

آن‌چه پذیرش این رخداد را، این سیر را، این رویداد را سخت‌تر می‌کند، وجود بر چسبی است بر ما که عمل‌کردمان را با آن محک می‌زنند.

نمی‌دانم از کجا ولی پنداشتیم و شده‌ایم معتقد، شده‌ایم به اصطلاح بچه مذهبی! احساس خلا کرده‌ایم و هزار احساس محل سوال دیگر. آستین بالا زده‌ایم ولی سلیقه‌ای عمل کردیم. گند زدیم به همه چیز. حتی به اعتقادات هم رنگ جدیدی دادیم.

ما تغییر کرده‌ایم. چرا و چگونه را نمی‌دانم. مسئله چیز دیگری است. هر چیز شأنیت خود را دارد. حواسمان نیست که کجا ایستاده‌ایم. چون تقوی در من کم رنگ است، چون من اخلاق‌مند نیستم. اصلن اخلاق را نمی‌شناسم. چون مذهبی بودنم سطحی است و یا میراثی است از محیط پیرامون که نشناخته یدک می‌کشم. چون سر در گم روزمرگی‌ها هستم.

در زندگی من و تو، چه دانشجو باشیم و چه نه، از این دست مسائل به وفور یافت می‌شود. شاید خیلی راحت هم از کنارش عبور کنیم و شاید هم متوجه نشویم که عبور کرده‌ایم و شاید ... ولی وقتی درونت با یک سری مسائل و موضوعات غل و زنجیر عاطفی شده باشد، وقتی نقش عمده و اساسی در زندگی‌اَت داشته باشند، وقتی آن مجموعه شأنیت خاصی داشته باشد، بیشتر آزرده می‌شوی، به فنا می‌روی و شاید هم ...

پ.ن.: یا رب از ابر هدایت برسان بارانی    پیش‌تر زان که چو گردی زمیان برخیزم

دعاي نيمه‌شبان سوز دگر دارد. اثر دارد. در نيمه‌شب نيمه‌ي شعبان براي ما هم دعا كنيد

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 14:54  توسط م.ج.  | 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 12:27  توسط م.ج.  | 

اگه سه‌شنبه شبي بروي جمكران، جلوی محراب مسجد که باشی یاد روضه‌ي مسجد النبي مي‌افتي. دی‌شب وسط مسجد گفتم مي‌بيني «همه رفتند كسي با ما نمونداِش». گفت من كه كنارت‌اَم! گفتم تو آره ولي دلت نع! محمدرضا آخرين بازمانده از جمع دوستان است كه در مرحله گذار و برزخ بين تجرد و تاهل است. حضوراَش غنيمتي است كه تكرار نشدني هم هست.

پيامك فرستاد كه «ما الان ديگه متاهليم». همين ديروز، دقيقن ۲۴ ساعت پيش. مرتضي هم پريد. رفتن! نه، فاصله گرفتن محسن و مرتضي برايم خيلي سخت است، بيشتر از حد تصور. مجالي نيست براي اين موضوع. باشد شايد در وقتي ديگر، شايد!

گرچه به موسيقي و از اين قبيل اعتقاد چنداني ندارم ولي «همه رفتند كسي با ما نمونداِش، كسي حرف دل ...» با حال من هم‌فركانس مي‌شود و تو نيستي كه ببيني در اين رزونانس به چه ساختار فركتال‌گونه‌اي تبديل مي‌شود اين حال من، در هم مي‌پيچد. مي‌فهمي! آشوب می‌شود. تو نيستي، زهر مي‌شود اين هستي!

بگذريم. مرتضي موجود دوست داشتني‌ي است. با طرز فكري جالب. متن زير از دست‌نوشته‌هاي اوست. گرچه در كلمه چاپ شده است. ولي دوست دارم اينجا بياورم‌اَش با همان رسم‌الخط.

«بچه كه بوديم ياد گرفتيم بقيه را در بازي‌هايمان شريك كنيم. شايد براي اين‌كه خيلي از بازي‌هايي كه بلد بوديم و دوست داشتيم يك نفره نبود. مگر چقدر مي‌شد توپ را به ديوار زد يا با سايه‌ها بازي كرد. همين طور كه بزرگ شديم بازي‌هايمان هم بزرگتر شد و هم بازي‌هايمان بيش‌تر. ديگر نمي‌شد توپ را هميشه براي يك نفر پرت كرد يا همه‌اش دنبال يك نفر گشت.

حالا انگار از بازي هم خسته شده‌ايم. مي‌خواهيم زندگي‌مان را با يكي ديگر قسمت كنيم. فرقش اين است كه زندگي را نمي‌شود براي هر كسي پرت كرد. كمي سخت‌گيرتر شده‌ايم. آن وقت‌ها با هر بچه‌اي هم‌بازي مي‌شديم، ولي حالا كلي شرط داريم. براي خودمان و البته براي آن نفر ديگر.

خيلي وقت‌ها دلم تنگ مي‌شود براي اين‌كه دنبال سايه‌ام بدوم، زير پايم له‌اش كنم يا ازش جلو بزنم. نمي‌دانم با اين همه تقسيم كردن بازي  و زندگي چيزي براي خودم خواهد ماند. خيلي‌ها را مي‌شناسم كه سال‌هاست همه‌ي خودشان را تقسيم كرده‌اند. انگار ميان اين همه هم‌بازي گم شده‌اند.

دوست ندارم بين هم‌بازي‌هايم گم شوم. مي‌خواهم خودم باشم. براي خودم بمانم. فقط براي خودم.» 

آن وقت كه با عباس و محسن و مرتضي و حمزه جلوي شاه‌‍كار شيخ بهايي بوديم، گويا يك دعا بالا رفته است، فقط يك دعا و يا به قول خودش يك عهد. ××

پاي حرفاي علي‌آقا خادم مسجد دانشگاه كه بشيني حرف‌هايي مي‌شنوي كه شنيدن دارد. خوب دارد، بد هم دارد. هر دو را با هم بايد بشنوي.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 18:50  توسط م.ج.  | 
يكم: عرض خير مقدم به دوست دوستان كه ما مي‌شناسيم‌اَش و او نيز ما را ولي انگار نه!

دوم: اين خاطر همايوني هم شده منبعث دردسر، مدام آشفته مي‌شود.

سوم: يادت باشد، درخت فصل خزان هم درخت مي‌ماند!

چهارم: گفته بودم: ...! گفته بود: «دعاي نيمه‌شبان سوز دگر دارد. اثر دارد.» لذا ما شبي ...

پنجم: ساقيا جام مي‌ام ده كه نگارنده‌ي غيب          نيست معلوم كه در گردش پرگار چه كرد!

ششم: ياد بازي دوران كودكي به خير، كلاغ پر! گنجشك پر! محسن پر! سعید پر! احسان پر! محمدرضا پر! محمدمهدي پر! مرتضي! هم پر! همه كه پريدن! فك كنم بايد بقيه‌اَش رو تنهايي بازي كنم. به‌به! آسيد محمد هم ... 

هفتم: منتظر الاغي هستند سوار بر اسب سفيد! ولي نمي دانم چرا پرنده از آب در مي‌آيند!

هشتم: ساقيا جام مي‌ام ده كه نگارنده‌ي غيب          نيست معلوم كه در گردش پرگار چه كرد!

نهم: ساقيا جام مي‌ام ده كه نگارنده‌ي غيب          نيست معلوم كه در گردش پرگار چه كرد!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 21:42  توسط م.ج.  | 
 
  بالا