|
بزرگوار
|
||
پی: تو شبی دست برآر و دعایی بکن، دعا کن،دعا کن. مگر دعا اثر کند.
مرتضی میگويد پشتكارت قابل تحسين است كه در اين همه درگيري، اينجايي. گرچه خودم به چيز ديگري معتقدم!
الان دقيقن در اوج اوج كار هستيم و من راحت كامنتها را نگاه ميكنم گرچه بيفايده هست. زمان را جبران ميكنم براي چند روزي كه به اينجا نميزنم.
پي: پي نوشتن بهانه ميخواهد. عدد بده اين بهانهها را.
باز هم پی:هوسم شده است. دلستر یک لیتری آن هم از نوع لیمویی اَش
ساقيا جام ميام ده
احساس كردم كه بايد عمقي بخوانم. براي همين هم يك نسخه ازش پرينت گرفته بودم. هنوز هم دارمش. همچين فضايي را توصيف ميكرد. چيز خاصي هم نبود كه قابل حدس نباشد.
پی: آنقدر هم ! نداشت.
اول: نمیداناَم آستانهي تحمل من پايين آمده يا واقعن غير قابل تحمل است، استرسهاي ناشي از نامطلوبيها. خوشبختانه زمان من را از مسائل و حواشياِ ماراتن سريالهاي ماه رمضان محفوظ داشته، البته محتواي سريالها هم بهگونهاي است كه من بيش از چند دقيقه نميتواناَم بنشيناَم و ببيناَم. براياَم تعريف شده نيست مسائلي كه عنوان ميشود. سريع ميروند روي خط اعصاب، ناراحت ميشوم. دلاَم ميگيرد از اين نوع زندگيها كه ظاهرن اپيدمي هم دارد.
خيلي از رويدادهاي ساختهگي و يا واقعي اطرافاَم را نميتواناَم هضم كناَم. سخت است. قابل پذيرش نيست. با هيچ قاعدهاي همخواني ندارد به جز با دنياي كثيف دچار روزمرگي شده! خوداَش عاقبت همه را ختم به خير كند!
دوم: وقتي در مورد چرايي انجام كاري به پوچي برسي. وقتي به جز هزينه چيز ديگري نداشته باشد. وقتي كار هيچ ارزشي نداشته باشد. آن وقت زمان و انرژي مثل سيگاري است كه دود ميشود ميرود هوا و حسرتاَش به دلاَت ميماند. آن وقت احساس عمله بودن (شرمنده!) ميكني. حيف كه بر خلاف تعهد و اخلاق است. {اين حرف مدتي بود مانده بود در اين دلِ به قول مرتضي به قاعدهي يك فنچ}
حميد را ببینید. پنجشنبه ذكراَش در اتاق صوتي مسجد بود. ما جماعت دانشجو به كجا ميرويم؟!
سوم: ببخش اگر تاريك شد اين صفحه.
چهارم: اين جور وقتها چرخ ميزناَم در اينباكس و اوتباكس پيامكها. لحظاتي رها ميشوم از اين نامانوسات.
پي: نوشتاَم كه اينجا را ساكن نبيني. پويايي شادابياِ خاصي دارد.
اول: اعتراف میکنم نوشتن چکیدهی مقاله، فقط چکیده از انجام پروژه بیشتر انرژی میگیرد.
دوم: این هفته کافی است یک لحظه سیستم را دودر کنم تا بعد از سازمان سنجش دومین ارگانی باشیم که حال ورودیهای ۸۷ را میگیرد. با این حجم کار این هفته را به کل بیدارم!
سوم: قرار بود خبر خوشی در راه باشد. خوب خودم هم منتظر هستم. دی:
چهارم: نقطهی سابق را به هم ریختیم. کردیمش یک دفتر جدید! یادش بهخیر! ما که خاطراتی داشتیم از آن اتاق و چهارچوب درش. بماند خاطرات قدیمیترها با آن رنگارنگهای همیشگیاِ روی میزش.
پی: در این بیوقتی «دلشدهگان» را دیدم. خدا رحمت کند علی حاتمی را! دیالوگ آقا فرج بو سلیک است: «یه نفرههایی تو دنیان که به هزار نفر میارزن»
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونِةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاء وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ. (النور- 35)
پی: دیشب تا حالا هوساَم شده است، خيلي. دل اذيت ميكند. تكيه دادن به گلدستهي گوهرشاد ميخواهد. نگاه به گنبد طلا ميخواهد. مشهد ميخواهد. آيينهكاريهاي حرم ميخواهد براي گم شدن. آن هم فوري!
درست نفهمیدم! ولی با این حساب دیگر حرفی ندارم که بزنم. در قاعده نيست خاطر پريشاني گرچه مهم است که که خاطرش رنجیده میشود.
پي: ز نالههاي غريبانه منع ما نكني...
پي۱: نگاه به بعدتر هم بعضن مداوا ميكند اين درد را ![]()
پي۲: فك كنم تا هفتهي آتي خبري در راه باشد!
پي۳: ظاهرن اينجا همه چيز رديف است و كم و كسري ندارد.
اول: خیلی برایم جالب است، خدا و آيين و كيش در شاهنامه كاربردي شبيه به خدا و دين در زندگي دچار روزمرهگي شدهي ما دارد!
دوم: سياست به معناي لغت هم انسان را از انسانيت دور ميكند. فرقي نميكند سياست در بازي يك گروه در سطح دانشجويي كاربري داشته باشد يا در سطح حزب و دولت. سياست لجنزار است. اينقدر آرمان متفاوت در لفافهي واحد تعريف كردهايم كه كه خيلي راحت خطوط قرمز را هم جابهجا ميكنيم و ميگوييم هدف مسير را توجيه ميكند. اينها كلان ماجراست. شايد جز مهمتر باشد. شايد خودمان مهمتر باشيم. اگر همهي توجيهات هم درست باشد، چه كسي حافظ روحيه لطيف انساني خواهد بود كه از گزند مصون بماند.
سوم: در پي واژهاي براي چشم بسته به دنبال تكنولوژي نرفتن و عرضهي آن به شكل كنوني هستم. به هر حال هر چيز آسيبي دارد.
غروب تا غروب*
چه جمعهها غروب كه در انتظار سبز تو ننشستم و تو نيامدي! چه غمها كه در دلم ننشست و تو باز نيامدي! كدامين گناه، چشمانم را از روشني جمال زيباي تو محروم ساخت!؟
اي تو بيتكرارتر! تا به كي در تنهايي خويش فرياد «اللهم عجل لوليك الفرج» را تكرار كنم. دوباره جمعه را به انتظارت نشستم، دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد نيامدي!
اما ديگر غروبها چشمم به شفق نميماند. من در بهترين لحظات روزم، در اين ماه مبارك، غروبها ظهور تو را به دعا مينشينم. اين غروبها با غروبهاي ديگر فرق ميكند، چرا كه خداوند پنجاه جمعه اندوهم را ستاند و به ضيافت سي غروبم خواند كه با «اللهم عجل لنا ظهوره» افطار كنم.
من آرامش خويش را، ظهور تو را، از كف اين غروبها خواهم ستاند. بيشك در اين غروبها نسيم اميدوارتر از مزرعهها خواهد گذشت.
پينوشت: باشد كه بفهمم.
* این اولین مطلبم بود برای كلمه، كلمهي شماره ۱۳. دقيقن دو سال پيش.
دوم: اينكه توازن قدرت خوب است يا بد، دقيق نميدانم. ولي عدمش در دانشكده به دردم خورد. نمرهي پروژهام آماده بود ولي هنوز موضوعش تصويب نشده بود! با اين معاون آموزشی قطعن راه حل خوشآيندي وجود ندارد. ولي مگر كسي روي حرف حضرت استاد حرفي براي زدن دارد؟ خوب پس مثل يه پسر خوب امضا كرد.
سوم: هنوز حال و هوايم رمضاني نيست و اين يعني فاجعه! يعني بد!
پي: اینجا :)
اول: آنونس «سربلند» تحریک کننده است. حال و هوای «داش آکل» و «کوچه مردها» را زنده میکند.
آخرین بار که رفتم سینما هفده اسفند هشتاد و پنج بود. اولین روز اکران اخراجیها، با محسن، مرتضی و امیر. پشیمان شدم. شاید دوباره رفتم. شاید «سربلند» ارزش داشته باشد، شاید.
دوم: رئیس جمهور بولیوی تو مصاحبهاش گفت تا حالا فکر نمیکرده یه روز بتونه از یه کارخانهی خودرو سازی دیدن کنه! مفصل بخوان از این مجمل.
پی: امروز هم مثل روز قبل و روز قبلترش و روز ما قبلترش اینجا یک چیزی کم دارد. چیزی از جنس بودن! فردا چه؟
احساس ميكنم از اعتمادش سوء استفاده كردهام. شش ماه تمام حتي يك نگاه سوالدار نكرد چه برسد به مطالبه گزارش. حضرت استاد واقعن استاد است. مهربان است. دوستش دارم. به خيالش كه من همآن دانشجوي سابقم و بدون پيگيري نتيجه را تحويل ميدهم. ولي خوب دوم شهريور است و ۱۳ روز فرصت براي ارسال نمرهي پروژه. حضرت استاد كه انتظار دارد من خبر مقالههاي پروژه را بدهم، بي خبر است كه اين روزها من همآني كه بودم، نيستم. اين روزها ايشان هم نگران بودند. مدام به بهانهي كتابي كه قرار است منتشر كنيم، سراغم را ميگرفت. شايد از رو رفتم و از پروژه حرفي بزنم. حرفي نزدم كه نزدم.
دوم شهريور است و خودم هم نگران ميشوم. خدا خير دهد نيوتن، اويلر، لاگرانژ، پوانكاره، هاول، گومز، مرزدن، لو و راس را. اين آخري را بيشتر! گرچه اين دانشجويان دكتراي از دماغ فيل افتاده دانشكده رياضي اینجا و آنجا بليط صادر نكردند، ولي اين اجنبي ويزا داد. هرچه كد داشت برايم ميل كرد. ميگفت خوشحال است از اينكه فرزندش پسر به دنيا آمده. ولي نگران بود آيا دیوید هم مثل خودش به ديناميك علاقه دارد يا نه. گفتم قيافهاش كه ميخورد.
بگذريم. كار شش ماهه را شش روزه جمع كردم. با شب بيداريها كه يكسالي به آن عادت كردهام، كار به سر انجام رسيد. استاد هم كه كار را ديد خوشحال شد. هم از كار، هم از من! ولي من خوشحال نبودم. آن كيفيتي كه ميخواستم نشد. ولي شكر كه شد.
پي: امروز و ديروز اینجا صفايي نداشت! يك چيزي كم است. فردا چه؟!
تو این همه شلوغیاِ اوضاع از پروژه و معرفي به استاد و كار وروديها و هزار دردسر ديگر، داشتم به همشهري جوان فكر ميكردم و جريان لغو مجوزش. به نظر نميآيد كه شوخي بوده باشد. با عقل در تضاد است. فكر كنم بايد براي جلسه بعدي نگران بود. انشاالله اون هم مثل قبلي ۳ به ۴ شود.
پي۱: تیر ماه ...
پي۲: بزرگواري ميگفت اصل پست همآن پينوشتاَش است.
خانواده در جوامع همیشه از جایگاه ویژهاي برخوردار بوده، مخصوصن در يك جامعهي اسلامي. قطعن نمايندهگان مجلس با هماين رويكرد قصد در تصويب لايحهي!/طرح حمايت خانواده را دارند و هیچ رابطهاي بين دو همسري بودن ۶۵ نماينده از ۲۹۰ نماينده مجلس هشتم و تصويب اين طرح وجود ندارد.
پي: بيچاره علي ش.، در فكر فرو رفتاِ!
صداوسيما آخر هفتهها را پر كرده است از فيلمهاي سينمايي. شبكهي يك هم كه با پخش فيلم سينماييهاي قديمي و بعضن نوستالوژيك، روضهي ابتذال سينما را مستند ميكند. پخش اين همه فيلم نسبتن متنوع، چيزي از مراجعهي مردم به بزرگترين محل عرضهي محصولات فرهنگي! و سينمايي، يعني وروديهاي مترو كم نميكند. من که شخصن حتا کیفیت روی پرده را ترجیح میدهم.
عمو عزت و بروبچساَش را به حال خود رها كنيم به، كه در راستهي من نيستند و نه من در فضاي آنها.
فكر نميكردم ديدن نارنياي دو اينقدر سخت باشد. ولي خوب وقتي نويسندهي آن يك متكلم مسيحي و استاد دانشگاه باشد نه يك داستاننويس، دور از انتظار هم نيست. شنيدن ديالوگها دقت و حوصلهي خاصي را ميطلبد. ديدن تكنيكهاي سينمايي را بايد بگذاري كنار و فقط به نقاط اوج داستان در ديالوگها، كه در سرتاسر فيلم پخش شدهاند، فكر كني. انرژي زيادي گرفت ولي لذتي مضاعفي در پي داشت. توصيه ميكنم اگر فرصتي داشتيد، حتمن ببينيدش. هوايي تازه ميكند.
|
|