|
بزرگوار
|
||
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
پی: تشخیص کردهایم و مداوا مقرر است
دکتر مهری از دوست داشتنی ترین اساتیدی است که باهاش کار کردم. آن زمانی که هیچ استادی حاضر نبود به حرف ما گوش دهد، خیلی گرم و صمیمی ما دانشجوی سال اولی رو پذیرفت. حاصلش هم شد یک کتاب کاربردی که آن روزها خیلی صدا کرد. امروز عصر رفتم دفتر دکتر مهری. دو سالی بود که به دکتر سر نزده بودم. کلی خودم رو معرفی کردم تا مرا شناخت.
رفته بودم برای پیشنهاد یه کار جدید. چنان استقبال کرد و خوشحال شد که فقط مانده بود در آغوشم بکشد. به قول خودش خیلی خیلی خوشحال شد. خدا حفظش کند.
کتابی را برای شروع داد. صفحه اولش را باز کرد دوبیتی بود. با لبخندی توام با نگاه معنی دار برایمان خواند:
کار مردم شده است تیغ زدن ...
آن یکی ریش می زند با تیغ و ان دگر تیغ می زند با ریش
هرچند كوتاه هم كه باشد، وقتي كه اتفاقي بيفتد و تكرار شود، آن وقت به آن عادت ميكني. وقتي كه آن اتفاق نيفتد، هر چند براي مدت كوتاه، دلت شور ميزند.
درهر لحظه به خدا نيازمنديم.
شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی بدعهدی زمانه زمانم نمیدهد
پی: هله که نماند این ... آید آن ...
اول: امروز صبح وروديهاي جديد را ميبردند صنايع دفاع، بازديد. من را هم گفته بودند كه بيآيم براي بچهها زر بزنم. آنجا جوگير شدم. گرچه سر كار قبلي ازشان ناراضي بودم ولي زنگ زدم گفتم كه فلان كار را هم من انجام ميدهم. اين وروديهاي جديد واقعن جديدن!
دوم: سكوت را دوست ندارم. سكوت مثل منيفلد مركز ميماند. مذموم است. يادم است دكتر شهشهاني هم از منيفلد مركز خوشش نميآمد، ولي ميگفت كاربرد فراوان دارد. منيفلد مركز، پايدار و ناپايدار، همه براي نقطهي تعادل است. نقطه تعادل يعني همآن نقطهي سكون. سكون هم بد است يعني جايي كه سرعت صفر ميشود. يعني تو نميتواني بفهمي، نميتواني حدس بزني بعدش چه ميشود، بر سر سيستم چه ميآيد! در فضاي منيفلد مركز ديگر تقريب خطي جواب نميدهد. بايد بروي سراغ فرم نرمال. دو حالت دارد: يا آخر حالي يا ضدحال. سكوت را هم مثل هماين كه گفتم ميدانم، بعد از سكوت نميداني چه ميشود. سكوت مثل همآن ... ميماند كه هركسي بر اساس ذهناَش بدترين تصور را برايش ميكند.

اول: حدود دو سال پیش بود. عدهای دچار تعارض نقش شدند. نتیجهی کارشان هم شد دو دسته. یکی سر در لاک خویش کرد و دیگری شمشیر رو. اولی را نمیدانم. دومی را در عجبم. سوراخ دعا را عوضی گرفتند. عاقبت هم مشخص بود. نمیبینند نمیدانم چرا! به قول مرتضی آخرش هم سر ما خراب میشوند. اینها مهم نیست، بیخیال میشویم. گفتم چون چند شب پیش she is man را دیدم، یاد آن افتادم. توصیه میکنم به دیدنش آن دوستان! را. باشد عدهای آگاه شوند. صرفن she is man موضوعیت داشت نه چیز دیگری.
دوم: فرقی نمیکند، هر چهقدر که کم باشد یا زیاد، به میزان یکسانی وقت صرف کار میکنم. برای همین ترجیح میدهم سرم شلوغ باشد، همزمان درگیر چند کار باشم. اینجور کمتر احساس میکنم عمر به هدر میرود، چرا که در هر صورت عمر به هدر میرود چون تو نیستی.
سوم: قرار بود به دنبال علاقهام نظریهی سیستمهای دینامیکی را بگیرم که کاملن ریاضی است. نشد، مدیریت تکنولوژی هوافضا گرفتم که راحت باشم، حالا شده bottle neck برای ما. این سه واحد چندین برابر شش واحد مابقی زمان میبرد. ولی انصافن شیرین است و جذاب.
چهارم: با ادبیات دورهی قاجار به شدت حال میکنم. فرصت شود، بالفور خاطر همایونی خویش را بدان محظوظ میکنیم.
پی: تو را بنده از من به افتد بسی ...
بعد از مدتها داشتم خواب صبح جمعهي خانه را تجربه ميكردم كه خواهرزاده ۴ سالهام اصرار داشت كه خورشيد خانم بيرون اومده، آدم بزرگا نبايد بخوابن. پا شو با من بازي. اون هم ساعت ۷ صبح! چارهاي جز تسليم شدن نيست.
بازي با بچهها كار سختي است. مخصوصن اگر دختر باشن و از تو بخواهن كه بشي خانم! مربي مهدكودكشون.
براي اولين بار تلويزيون را دعا كردم. فتيله شد سند رهايي به سمت خواب.
پي:
همین که فشار کم میشود تنبلی میآيد سراغ آدم(!). ولی خوب است که باز حال دیدن فیلم هست. فرصت نیست (حس و حالش نیست) وگرنه هر دو فیلم دیشب نکتهدار بودند، مخصوصن اولی. این کم شدن فشار هم معضل است، مثل تودهي هوای کم فشار. مرد باید سنگ زیرین آسیاب باشد. این هم بماند برای بعد. گرچه این کم فشاری کوتاه مدت است.
پی: پاییز همهاش دلتنگی است. مثل هوای ابری. مثل جمعهها غروب. برگ پاییزی هم که ...

اول: بزرگواری میفرمود محبت و دلسوزی پدر و مادر برای فرزند مانند دلسوزی خدا بر بندهاش است. باشد که بیشتر بفهمیم. فهمش نیاز است. نیاز نسل امروز.
دوم: حضرت مادر فرمودند از این طرف ها هم بیا تا حداقل آدرس یادت نرود! آخر هفته میروم دنبال آدرس.
سوم: برای خاطر سهراب، زندگی شستن دو بشقاب است!
چهارم: مبتلای درد آخر فارغالتحصیلی هستم. مخصوصن که مجبور به سزارین شدم. امروز آخرین فرصت برای ارسال نمره بود ولی من تازه فردا با استاد قرار دارم. بعضی وقتها تحمل استرس خیلی حال میدهد. شاید این را بتوان مازوخیسم تلقی کرد، ولی منظور چیز دیگری است.
پی: شبی دست برآر و دعایی بکن.
تنهایی شب جمعه با سه تار نیمه کوک میثم و ته صدای حسن پر شد. حالی بردیم مبسوط. جای آن شراب بیغش حضرت حافظ خالی بود و جای ...
بی همهگان به سر شود بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود ...
پی: این قصیده تا آخر خواندنی است.
اول: گاهي اوقات روزها از شبها هم سنگينتر ميشوند. مثل ديروز. در نتيجه حوصلهي هيچ كاري را نداري. حتي حوصله گذر زمان. شايد ديدن فيلم تو را از اين فضا دور كند، البته شايد!
دوم: بعد از حدود يك ماه ديشب به سرم زد فيلم ببينم. يك فيلم تریلر و هورر! Dead Silence انتخاب بدي به نظر نميرسيد. جالب بود. مرموز بود ولي به اندازهاي كه ميخواستم ترسناك نبود.
سوم: به بهانهي جمع و جور كردن مقاله و فرمايش حضرت استاد سحر دیگر نخوابیدم. ولي خوب به بهانهي گوش كردن به آهنگ لاو استوري نشستم و فيلمش را ديدم!
means never having to say you'r sorry...
پي: اين بيحوصلگي، بالا و پايين شدن روحيات و تناقضات به نظرت نشانهي چيست؟
پي: اگر بخواهد، امشب باز ميروم كه هواي روضه مسجدالنبي تازه شود.
مستي نه از پياله نه از خم شروع شد از جاده سه شنبه شب قم شروع شد
دلا امشب به می، باید وضو کرد و هر نا ممکنی را آرزو کرد.
شاید الان کمی احساس اونهايي كه خودشون رو تو فضاي دانشجويي نگه ميداشتند و ميدارند رو ميفهمم، الان كه مجبورم كم كم از اين فضا فاصله بگيرم. اگه ميتونستم، به هر شكلي شده خودم رو تو اين فضا نگه ميداشتم. شعفي كه دارد، صداقت و لطافتي كه دارد هيچ كجاي ديگر پيدا شدني نيست. ولي خوب قاعدهي زندگي است. وضعيت پایای زندگي چيز ديگري است. به آن سمت بايد رفت. حداقل ميشه روحيات اين دوران رو نگه داشت.
پي: ميدونم كار سختيه!
بعد از خوردن كله پاچه اصلن حال راه رفتن نداشتم. يعني از اول حال خوبي نداشتم. نگرانش بودم. پیچوندن سجاد و مصطفی هم شد غوض بالا غوض! از بخت بد هم ساعت ۱ بعد از نيمه شب جمعه اطراف بهارستان يه ماشين هم پيدا نميشد. با علي و حسين پياده اومديم تا يه تاكسي پيدا شد از بهارستان تا دانشگاه هفت تومن!
پي: بعضي وقتها يه اتفاقهاي سادهاي ميافته كه عالم رو زير و رو ميكنه (حداقل برای من). اينجور وقتها ياد Butterfly Effect میافتم. ديگه آخر بدشانسي اگه همراه اول هوس زد حال به سرش بزنه.
مَوْلايَ يَا مَوْلايَ أَنْتَ الْمُعَافِي وَ أَنَا الْمُبْتَلَى وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمُبْتَلَى إِلا الْمُعَافِي؟
داشتم به این فکر میكردم كه حافظ و سعدي چي كار ميكردند بعد از اينكه يه شعر يا عبارت دو پهلو ميگفتند كه وجه قبيحش تابلوتر بوده.
پي: ميدوني؟
-----------------------------------------------------------
دیگر شراب هم ...
ره به حال خرابم نمی برد!
دنبال شراب قرمز میگردم. بد جور دلاَم تنگ شده است براي بد مستي!
پي: ساقي مجلس بيار آن قدح غمگسار
تصور كن دونههاي انار رو كه روي برف پاشيده شدن. قرمزيشون تو چش ميزنه. مخصوصن اگه کسی رد پاشو با اون دونهها روي برف برات گذاشته باشه...
حالا فك كن مثل تو خواب، هرچي ميخواي دنبال اون دونهها بري، هرچي سعي ميكني كه با سرعت بيشتر بدويي كه بهاِش برسي، انگار كه نميتوني از جات تكون بخوري!
پي: خوبيش به اينه كه اين خوابه.
|
|