|
بزرگوار
|
||
دوران جهان بی می و ساقی هیچ است
پی: از من رمقی به سعی ساقی مانده است.
فرقی میان زاهد و ما نی جز اندکی
کاو ساخته به نان جو و ما به آب جو!
پی: ... سخن از زبان ما می گویی!
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
پی: بیار می که به فتوی حافظ به خواب خوش به دستش پیاله بود.
پی: تو هوای سرد هیچ چیز مثل دلستر یه لیتری لیمویی تگری مداوا نمی کند!
اول: من یکی که عیدی رو زودتر از موعد امام رضا بهم داد! غیر منتظره بود. ![]()
دوم: دوست بزرگواری میگفت قصد کرده است که دیگر نیاید اینجا. علت را پیگیر شدم. توهین به شعور مخاطب!
سوم: بنا ندارم کسی را بپیچانم. مگر مجبور شوم آن هم خیلی خیلی مجبور. خوب چون از سر اجبار بوده عذاب وجدان نمیگیرم. جبران میکنم. ولی پنجشنبه اين طفل معصوم را پيچاندم. بدجور معذبم. گرچه قابل جبران است!
چهارم: بعد از چند سال براي ميانترم درس خواندم. لذت از ياد رفته زنده شد مبسوط!
پي: نخفتهام ز خیالی که میپزد دل من خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست
ز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب که بوی باده مدامم دماغتر دارد
خيلي خندهداره كه بري داخل مغازه و دخترونهترين انتخاب رو بكني! در جواب مغازهدار با اعتماد به نفس كامل بگي واسه خودم ميخوام. فروشنده هم با تعجب كادو پيچش بكنه.
خندهداره كه دوست تازه متاهلتون ديگه نتونه كفش زنونه رو از مردونه تشخيص بده و با اعتماد به نفس بالا روي انتخابش تاكيد كنه!
خندهدار ايناِ كه كليپ سوتيهاي مصاحبهاي رو بدي يه بچه مثبت ببينه و نفهمه و به جاش نكات جديدي رو كشف كنه!
نخفتهام ز خیالی که میپزد دل من
خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست
پی: دو چیز اگر نبود، عالی بود. یکی هوای ابری و یکی جمعه غروب.
پی: برای خالی نبودن عریضه است. برای این که وقتی میآیی تکراری نبینی!
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم
سزای تکیه گهت منظری نمیبینم منم ز عالم و این گوشه معین چشم
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو ز گنج خانه دل میکشم به روزن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابی داشت گرم نه خون جگر میگرفت دامن چشم
نخست روز که دیدم رخ تو دل میگفت اگر رسد خللی خون من به گردن چشم
به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمی که دل دردمند حافظ را مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم
پی:فال حافظ است!
اول: محسن برای کوه امشب برنامه میريخت. قرار هم بود كه كلي با هم صحبت كنيم. ديروز صبح مرتضي گفت رفته است شهرستان! مرتضي هم هماين هفتهي پيش بود ولي اون هم ديشب رفت. آخر اينقدر درگيرم كه داشت يادم ميرفت به عباس گفته بودم امشب اميرعلي را بيار كه ببينماَش، چه برسد به اينكه يادم باشد شنبه تعطيل است و امروز پنجشنبه! محمدرضا هم كه دو ماهي ميشود ديگر براي خودش نيست چه برسد براي من.
دوم: كارهاي زيادي را هم تا يكشنبه بايد انجام دهم. دو تا پروپوزال، دو سري تمرين، خواندن كتاب دويست صفحهاي حساب تغييرات و مقدار نا مشخصي سرچ. اين تنهايي، فرصت بدي نيست براي انجام اين كارها.
سوم: وقتی زمان میگذرد و كاري برايت تكرار ميشود، بعد از مدتي ميتواني ادعا كني كه من آن كارهام. مدلسازي كار سادهايست ولي در حوزهي پديدهاي فيزيكي. تا پاي جانور دوپا در آن باز ميشود ديگر كار راحتي نيست. در واقع هر چه مشكل است كه حل نميشود به خاطر هماين پارامتر است كه در آن واحد هم ثابت است هم متغير! آن هم، هم وابسته و هم مستقل. ديوانه كننده است. البته هنر هم به هماين است. ميشود يك جوري از درگيري با اين نوع مسائل در كار فرار كرد، ولي در زندگي خود چه؟ بعيد است. شايد فكر كنيم كه ميشود. ولي آن اسماَش، شدن نيست. ميگويند ايگنور كردن. هرچه را هم كه ايگنور كني روزي گريبانگير ميشود. اينها مهم نيست. هركسي هر جور كه دوست دارد ميتواند عمل كند. مهم اين است كه من ميخواهم مدل بسازم. آن هم از مسئلهاي كه چند مسئله كوپل شده در خود دارد با راه حل مجزا! ماندهام.
چهارم: شب پيش اردوی ورودیها از خودشان مشهد خواسته بودم. داشت جور ميشد هفتهي پيش بروم، نطلبيدند، نشد. مسافرت همسفر خوب ميخواهد، مثل رضا. خدا حفظاَش كند. اگر نبود يقينن عمره را از دست ميدادم. هنوز هم منتظر زماني هستم براي سفر. اي كاش زودتر بشود. كم آوردهام.
پي: ديگر پينوشت كارگر نيست.
|
|