تبليغاتX
بزرگوار
 
بزرگوار
 
 
 

هوا گرگ و میش بود. با این که تابستان بود، خنکای هوا لرزآور بود. هر یکی سعی می­­کرد لحاف را بیش­تر به دور خود بپیچد و غافل از گرمایی که می­توانست وجود داشته باشد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 15:30  توسط م.ج.  | 
اول: صدای رضا که تو گنبد می‌پيچه، همه دلتنگي‌هام يادم مي‌ره. حس خاصيه، مثل حس بازگشت به اوريجين!

دوم: بود كه قرعه دولت به نام ما افتد؟

پي: بود كه قرعه دولت به نام ما افتد!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 22:0  توسط م.ج.  | 
دوستی موقع خداحافظی می‌گفت: «كوچولو رو از طرف من گاز بگير»!

پی:ظاهرن باید عید رو تبریک گفت! عید مبارک، صد سال به اين سال‌ها.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 2:0  توسط م.ج.  | 
 
  بالا